تبليغاتX
نشریه ی ناریا - صفحه ی 3 - ادبی - بر بال خیال
نشریه ی دبیرستان حضرت خدیجه (س)شهر نودشه از توابع شهرستان پاوه

                                                         به نام خدا

جایی که من  و انتظاریم

 جایی که بهار در راهمان ایستاده

و خورشید شب هنگام در کوله بار شب

بر پشت ستاره ها حک می زند

خیال من و تو را و جایی است که گل آفتاب دیگر ز رفتن خورشید نمی ترسد.

جایی است که دیگر خیلی ها  به باد گام های ترس نمی لرزند.

جایی است که  من که من به فواره ی هوش خود دیگر نام تو را از حفظ خوانده ام

جایی است که دیگر نه من تنها و نه تو خاموش

و نقاشی ماه دیگر تنها نیست

جایی است که استادان مکتب عشق دفتر انشاهای احساس را بر میز واقعیت می گذارند

من و تو دیگر تنها نیستیم و رفتن برای ما  دیگر بزرگ نیست.

من وتو با هم معنای پرواز را خواهیم داد.

 

 ********************************************

 

از عمق وجودش آینده در آینه  زیبا  و امروز غبار آلود در ماتم فردا می نویسم،

می نویسم از جدار شکسته ی روحانی که بعد جسمانی مرا در می نوردد و سر به آسمان دارد،می نویسم

از ظلمت زیبایی دیروز و از طلوع شکسته ی روز ها ی آتی و می گذرم از امروز که فردای دیروزم و

می نویسم از روزهایی که به بن بست می رسند ،می شکنم از نوشتن،از تردید خواندن و به هیچ رسیدن می شکافم ،این قلم را که فسخ نوشتم باشد و دیگر هیچ کس.

       

                                                                                                 فرمسک رشیدی

به نام یگانه پرستوی بی آشیان

از آسمان سیاه چشم هایت غریبانه طاووس خیالم را پر می دهم مثل لحظه ای بی باکانه بر باور پرستشم گل بی ریا بودن می روید. به تو می اندیشم به تویی که این روزها فقط به او اندیشیده ام وبه تنها ستاره ی کوچکی که بر سرخی گل های رز تبسمت بی باورانه چشمک می زند و شاید تنها ترین مرغ کوچک تو باشد.به تنها ستاره ی سرخ رز زندگی ات قسم ، به تنها یادگاری که از شب های مهتابی عشق در چشمانت به هدیه گذارده شده اند قسم،به زیبا ترین رز دنیا یا تنها پونه ای که بر کناره ی دریاچه ی شن آلود قصه ی  حرفهایم روییده است سوگند یاد می کنم که در شب نوشته هایم تنها عابری هستم که بر سنگ فرش خاطرات قدم نهاده ام تا از سکوت بی انتهای چشم هایت حرفی زده باشم

 *******************************************************************

صبح زندگی را با تو شروع می کنم مثل غنچه ای که باز می شود و شبنم بارانی که بر دستان پاک تو می نشیند و رسیدن در تو طلوع می کند مثل شبی که در صبح آن بر مسیحای نفس تو می دمد.

به دنبال تو می گردم هر جا که نیستی یا هر جا که هستی یا هر جایی که آدمی تازه خود را در آن جا پیدا کند.

            هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را

                                                                    در گوشه ای از قلب خود خواهم کنم مهمان تو را

           

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت   توسط مهسا (مهستی) رضایی  |